تطورات زبان فارسی- محمد تقی بهار (ملک الشعرا)

دوشنبه, فوریه 7th, 2011 | مقاله | 53 دیدگاه

تطور یکم : اوستا

تطور دوم : ماد
تطور سوم : فارسی قدیم
تطور چهارم : پهلوی
تطور پنجم : پیدایش زبان دری
تطور ششم : اختلاط زبان دری با عربی
ما باید بدانیم که از نژاد یک ملت متمدنی بوده و هستیم، و یکی از آثار تمدن ما زبان ماست.

› Continue reading

غزلی از استاد سخن ( سعدی )

دوشنبه, ژانویه 31st, 2011 | شعر | 5 دیدگاه

 دوش بی روی تو آتش به سرم بر می‌شد

 و آبی از دیده می‌آمد که زمین تر می‌شد

  تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیز

 همه شب ذکر تو می‌رفت و مکرر می‌شد

 چون شب آمد همه را دیده بیارامد و من

 گفتی اندر بن مویم سر نشتر می‌شد

› Continue reading

Tags:

>سیاست نامه / خواجه نظام الملك طوسی

جمعه, ژانویه 28th, 2011 | نثر | ۱ دیدگاه

>

سیاست نامه از مهم ترین اثار ادبی زبان فارسی در دورﮤ‌ سلجوقی تألیف ابو علی حسن بن علی بن اسحاق طوسی ملقّب به نظام الملك (408-485ق) وزیر نامدار ملكشاه سلجوقی است. این كتاب در باب «شیوﮤ مُلك داری و تدبیر امور دینی و دنیای» تألیف و در پنچاه فصل تدوین شده است. مؤلف در ابتدای هر فصل مطالبی مبنی بر نصیحت و اندرز و راهنمایی شاهان می آورد و حكایت هایی به عنوان شاهد ذكر می كند كه اغلب جنبـﮥ تاریخی دارد. اگر چه منظور نویسنده جمع آوری اطلاعات تاریخی نیست، لیكن آنجه دربارﮤ تشكیلات سیاسی و دربارﮤ ایران قبل از مغول ذكر می كند، بسیار مفید است. سیاست نامه به نثری بسیار روان و ساده نوشته شده و اغلب عبارت هایش از لغایت نامأنوس خالی است.

چنین گویند كه در روزگار عمر بن عبدالعزیز قحط افتاد و مردم در رنج افتادند. قومی از عرب نزد وی آمدند و بنالیدند و گفتند یا امیرالمؤمنین ما گوشت ها و خون های خویش بخوردیم اندر قحط یعنی لاغر شدیم و گونه ها زرد شد از نیافتن طعام و واجبِ ما اندر بیت المال تو است. این مال آنِ تو است یا آنِ خدای عزّ و جلّ یا آنِ بندگان خدای است. اگر از آنِ بندگان خدای است از آنِ ماست و اگر از آنِ خدای است خدای را بدان حاجت نیست و اگر از آنِ توست وَ تَصدّق عَلَینَا اِنَّ اللهَ یَجزی آلمُتَصَدِّقَین، تفسیر چنان است كه بر ما صدقه كن كه خدای تعالی مكافات كنندﮤ نیكوكاران است. و اگر از آنِ ماست به ما ارزانی دار تا از این ننگی برهیم كه پوست بر تن های ما خشك شد عمر بن عبدالعزیز را دل بر ایشان بسوخت و آب به چشم اندر آورد، گفت همچنین كنم كه شما گفتید، هم در ساعت بفرمود تا كار ایشان بساختند و مقصود حاصل كردند و چون خواستند كه برخیزند و بروند عمربن عبدالعزیز گفت ای مردمان كجا می روید چنانكه سخن بندگان خدای با من گفتید سخن من با خدای تعالی بگویید یعنی مرا دعا كنید. پس اَعرابیان روی سوی آسمان كردند و گفتند یا ربّ به عزّت تو كه با عمربن عبدالعزیز آن كنی كه با بندگان تو كرد، و چون دعا تمام كردند هم در وقت ابری برآمد و بارانی سخت اندر گرفت و از ژاله یكی خشت پخته بر سرای عمر آمد و شكست و از میانِ وی كاغذی بیرون آمد، نگاه كردند به روی نبشته بود: هَذَا بَرائَه مِن الله العزیزِ اِلَی عُمَربن عَبدِالعزیز مِنَ النّار و به پارسی چنان است كه امانی است از خدای عزیز به عمر عبدالعزیز از آتش دوزخ. و در این معنی حكایات بسیار است این قدر یاد كرده آمد و كفایت است.
اندر شناختنِ‌ قدرِ نعمتِ‌ ایزد،تعالی، ملوك را
شناختن قدر نعمت ایزد تعالی نگاه داشتِ رضای اوست،‌‌عَزَّ اسْمُهُ، و رضای حق، تعالی، اندر احسانی باشد كه با خَلق كرده شود و عدلی كه میان ایشان گسترده آید. چون دعای خلق به نیكویی پیوسته گردد، آن مُلك پایدار بوَد و هر روز زیادت باشد، و آن مَلِك از دولت و روزگار خویش برخوردار بوَد و بدین جهان نیكو نام بوَد و بدان جهان رستگاری یابد و حسابش آسان تر باشد كه گفته اند بزرگان دین كه:‌«المُلكُ یبقی مَعَ الكُفِر و لا یبقی مَعَ الظُلمِ »، معنی آن است كه ملك با كفر بپاید و با ستم نپاید.

حكایت اندر این معنی 
چنین آمده است اندر اخبار كه یوسف پیغامبر، صلوات الله علیه، چون از دنیا بیرون رفت،می آوردند او را تا اندر حَظیرة ابراهیم، صلوات الله علیه،‌نزدیك پدران او دفن كنند. جبرئیل، علیه السّلام، بیامد،گفت: «هم اینجا بدارید، كه آن جایِ او نیست؛ چه، او را جوابِ‌ مُلك كه رانده است ، به قیامت می باید دادن!» پس چون حال یوسف پیغمبر چنین باشد، بنگر تا كار دیگران چگونه بوَد.
و در خبر از پیغمبر، صلّی الله علیه، چنان است كه: «هر كه را روز قیامت حاضر كنند از كسانی كه ایشان را بر خَلق دستی و فرمانی بوده باشد، دست های او بسته بوَد. اگر عادل بوده باشد، عدلش دست او گشاده كند و به بهشت رساند، و اگر ظالم بوَد جورش همچنان بسته با غُل ها او را به دوزخ افكند».
و هم در خبر است كه: « روز قیامت هر كه او را بر كسی فرمانی بوده باشد در این جهان بر خَلق یا بر مقیمانِ سرای و بر زیردستانِ‌ خویش، او را بدان سؤال كنند شبانی كه گوسفندان نگاه داشته باشد، جواب آن از او بخواهند!».

>ليلي

سه شنبه, ژانویه 25th, 2011 | شعر | 5 دیدگاه

>

يک شبي مجنون نمازش را شکست 
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي

بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو… من نيستم
گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم 
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني 
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود
مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم
مرتضی عبداللهی

>مقایسه سبک خراسانی و عراقی

شنبه, ژانویه 1st, 2011 | مقاله | 6 دیدگاه

>


سبك خراساني

سبك خراساني سبكي است كه از سرآغاز ادب فارسي تا قرن هاي پنجم و ششم ادامه داشته است و بزرگاني چون رودكي ، فردوسي ، عنصري و ناصر خسرو در محمل اين سبك پاي گذاردند
از خصوصيات مهم سبك خراساني, در مقايسه با سبك عراقي ودورانهاي ديگر, خردگرايي شاعران و سخنوران اين دوران است.

زبان فارسي در اين دوره زبان مادري گويندگان است يعني گويندگان اين دوره برخلاف دوره هاي زبان فارسي را از روي آثار ادبي پيش از خود نمي آموختند ،از اين رو زبان ايشان طبيعي و روان است و در آن تعقيد و ابهام نيست.

اما اگر امروزه براي ما برخي از لغات آن مهجور و دشوار مي نمايد ، به سبب آن است كه خراسان بزرگ منطقه ي بسيار وسيعي بود و لهجه هاي مختلفي چون سغدي و خوارزمي در آن رايج بود . همين امر باعث شده است كه در شعر اين دوره نام شهر هاي قديم خراسان بزرگ و نواحي همجوار آن آمده باشد: خلخ،چگل،نوشاد،قيروان ، ختا،ختن و

شعر اين دوره مشتمل بر مجمو عه اي از لغات است كه بسامد آن در دوره هاي بعد كم مي شود و يا يكسره از بين مي روند : سعتري ، عرعر، فرخار ، ساتگين ، چرخشت و… كه احصاء آنها مشكل است و احتياج به مطالعات آماري و كامپيوتري است و بايد ديوان تك تك شاعران مورد مطالعه قرار گيرد.

برخي از لغات پر استعمال سبك خراساني از نظر فكري هم جالبند. يكي از آن ها واژه ي ( آز) به معني طمع و فزون خواهي است كه غالبا ‏‏‏جاندار انگاشته شده است. دليل آن اين است كه آز در اساطير ايراني نام ديوي است ، ديوي كه همه چيز را فرو مي بلعد و اگر چيزي نصيبش نشود خود را بخورد.

فردوسي در مورد آز مي گويد:

سوي آز منگر كه او دشمن است دلش برده ي جان آهر من است

شعر اين دوره شعري شاد و پر نشاط است و روحيه تساهل و خوشباشي را تبليغ مي كند و از محيط هاي اشرافي و گردش و تفريح و بزم سخن مي گويد.

اشعار دوره ي سامانيان و غزنويان نمونه ي اين سبك است. در آغاز اين دوره تشبيه و استعاره و كنايه را در نظم و نثر راه نبود ولي بعد ها بخصوص منوچهري دامغاني اين نوع معاني را در اشعار خود آورده است. تعصب ديني در سبك خراساني به چشم نمي خورد و لغات و اصطلاحات عربي در اين دوره به كار نرفته است.

در شعر اين دوره معشوق مقام والايي ندارد و حتي گاهي مقام او پست است.

ناصر خسرو در اين مورد مي گويد:

گسستم ز دنياي جا في امل

ترا باد بند و گشاد و عمل

غزال و غزل هر دوان مر ترا

نجويم غزال و نگويم غزل

در اشعار سبك خراساني اشاره به معارف اسلامي و حديث و قرآن در آن كم است و آن چه هست عميق نيست.

به استفاده هايي كه فرخي از برخي از لغات اسلامي كرده است اوج كنيد:

ياد با آن شب كان شمسه ي خوبان طراز

داشت بيدار مرا تا به گه بانگ نماز

چنان كه ملاحظه مي شود شاعر از همه چيز به عنوان ماده خامي از جهت مدح معشوق سود مي برد.

قالب شعري مسلط در اين دوره قصيده است. قصايد كامل با تشبيب و مدح و شرطه و دعاي تابيد از زمان رودكي مرسوم شد.

غزل در اين دوره خيلي كم است اما رباعي و مثنوي رايج است. مسمط و ترجيح بند هم ديده مي شود.

ابو شكور بلخي، كسايي مروزي، رودكي، عنصري، فردوسي ، امير معزي فرخي ، منوچهري و انوري از پيروان و سرايندگان اين سبك بوده اند.


سبك عراقي


اين سبك بعد از سبك خراساني كه تا قرن ششم ادامه داشت مورد توجه قرار گرفت و تا عهد صفويان ادامه يافت. حمله مغولان و دگرگوني كامل اوضاع اجتماعي يكسره سبك خراساني را محو كرد وسبك عراقي رواج تام يافت.

سبك عراقي به لحاظ تاريخي دوره ي مغولان و ايلخانان و تيموري را در بر مي گيرد و از قرن هفتم تا اواخر قرن نهم ادامه داشت.

وجه تسميه آن اين است كه بعد از مغول كانون هاي فرهنگي از خراسان به عراق منتقل شد و شاعران و نويسندگان بزرگ آن غالبا از شهر هاي عراق عجمند.

در اين سبك لغات و اصطلاحات عربي در شعر و ادب فارسي بسيار زياد شد و به فنون و صنايع شعري بيش معني اهميت داده مي شد.


سبك عراقي دو مختصه مهم دارد: اول عرفان و دوم غزل :

1-عرفان در قرن هفتم در آثار عطار از قبيل منطق الطير و الهي نامه و مولانا در مثنوي و غزليات به اوج خود مي رسد.

2-در قرن هشتم حافظ از مطالب عرفاني در ساخت غزليات خود بهر مي گيرد.

در سبك عراقي نكات و اصطلاحات مذهبي زيادي وارد شده و استعاره و تشبيه و كنايه و فنون بديع به حد افراط مورد توجه قرار گرفته.


از پيروان و سرايندگان سبك عراقي مي توان از حافظ ،نظامي ، سنايي و خاقاني و سعدي و مولوي و عطار نام برد.


مقايسه سبك خراساني و عراقي


در سبك خراساني لغات و اصطلاحات عربي به كار نرفته است در صورتي كه در سبك عراقي از كلمات و اصطلا حات عربي زياد استفاده شده است.

در سبك خراساني تشبيه و استعاره و كنايه جايي نداشت اما سبك عراقي سرشار از تشبيه و استعاره و كنايه است. در سبك خراساني تعصب ديني به چشم نمي خورد اما در سبك عراقي نكات و اصطلاحات مذهبي در شعر وارد شده است. اين موارد نشان دهنده ي تفاوت اين دو سبك شعري و طرز تفكرو نگرش شاعران اين دو سبك است و اينكه در هر دوره خصوصيات شعري با توجه به شرايط آن زمان تغيير تغيير مي كند.

براي مثال رودكي در سرودن قصيده هاي مدحي و وصفي استاد بوده در حالي كه مولوي در سرودن اشعار عرفاني مهارت داشته است.كه اين موضوع نشان دهنده ي تفاوت دوران رودكي( سبك خراساني) با دوران مولوي(سبك عراقي) است.

در سبك خراساني غزل رواج نداشته است و شاعران اين سبك

علاقه اي به غزل نداشتند در صورتي كه شاعران سبك عراقي علاقه زيادي به قالب غزل داشتند.

لغات كه در سبك عراقي مورد استفاده قرار مي گرفت دوام بيشتري در طول زمان نسبت به كلمات مورد استفاده در سبك خراساني دارد.

>تاریخ بلعمی

چهار شنبه, دسامبر 29th, 2010 | نثر | 4 دیدگاه

>

تاریخ بلعمی مشهور به ترجمـﮥ تاریخ طبری تألیف ابوعلی محمدبن ابوالفضل بلعمی وزیر منصوربن نوح بن نصر است. این كتاب ترجمه ای است از تاریخ الرُّسئل و الملوِكِ محمد جریر طبری (-310 ق) كه به سال 352 ق انجام گرفته است. بلعمی در ترجمـﮥ كتابِ طبری تغییراتی داده است؛ سلسـﮥ راویان و اسناد پیاپی را كه برای خوانندۀ فارسی زبان ملال آور است، حذف كرده و به جای آن از منابع و مأخذ جدیدی كه غالباً‌ به روایات پهلوی متَكی بوده، استفاده كرده است. تاریخ بلعمی از نمونه های بسیار قدیم نثر فارسی، و ساده و طبیعی و دور از صنایع لفظی است.

اندر خبر مرگِ سلیمان علیه السّلام

سلیمان، ‌علیه ‌السّلام از پسِ آن كه مُلك بازِ او رسید ، بیست سال بزیست تا مُلكش چهل سال تمام شد و عمرش پنجاه و پنج سال بود، و دیوان مسخّر او بودند. سلیمان ایشان را فرمود تا بناها كردند و مزكت های بیت المقّدس تمام كردند. پس چون وقت مرگش بیامد، بیت المقّدس شد بدان مزكت، و دو ماه آنجا بود. نان آنجا خوردی و نماز آنجا كردی و اندر نماز كردن به یك ركعت روزی و شبی ببردی. و آن وقت كه نماز كردی، هیچ كس به نزدیكش نیارستی شدن: نه آدمی و نه دیو و نه پری. و اندر آن وقت كه نماز كردی، اگر دیو آنجا شدی، از آسمان آتشی آمدی و دیو را بسوختی و به محرابِ سلیمان اندر هر روز درختی برستی كه سلیمان هرگز ندیده بودی، ‌و سلیمان نماز می‌كردی، و درخت با او به سخن آمدی. سلیمان او را گفتی: « تو را چه خوانند و چه كار را شایی؟» درخت بگفتی. سلیمان آن را بركندی و بگفتی تا جای دیگر بنشاندندی و بفرمودی تا به كتب اندر نوشتندی كه این فلان كار را شاید. پس روزی سلیمان درختی دید نورُسته، پرسید كه:«تو را چه خوانند؟» گفت: «خروب خوانند.» گفت كه: «تو چه كار راشایی؟» گفت: «من خرابیِ بیت المقّدس را رُسته‌ ام، یعنی كه تو از من عصایی كن و بر او تكیه كن.» سلیمان بدانست كه او مرگ را نزدیك آمد. آن درخت ببرید و از وی عصایی كرد، و چون نماز كردی، بر آن عصا تكیه كردی تا بتوانستی ایستادن. و سلیمان دانست كه مزكتِ بیت‌ المقّدس را عمارت بسیار مانده است كه چون او بمیرد،‌ دیوان كار نكنند و سلیمان را دل بدین مشغول شد. پس گقت: «یارب، مرگ من از دیوان و پریان پنهان كن تا این مزكت تمام كنند. خدای، عزّ و جلّ، دعای او را اجابت كرد و هنوز كارِ یكساله بمانده بود. پس خدای عزّوجلّ، او را اجابت كرد. چون عمر سلیمان تمام شد، ایستاده بود و نماز همی كرد، خویشتن از برِ‌ آن چوب افكنده، چنان كه پیش از آن بودی، و بمرد. و همچنان ایشان فندانستندی كه سلیمان مرده است. دیوان شب و روز كار همی كردند و ستون‌ های سنگین همی بریدند مخروط، و همی آوردندی تا مزكت را بنا تمام شد و خدای، عزّوجلّ، چمنده را بفرستاد تا عصای سلیمان را بخورد، و چون سیصد و شصت روز بگذشت، آن عصا خورده آمد و بنای مزكت تمام كرده بودند دیوان. سلیمان، علیه السّلام، بیفتاد، چنان كه خدای، تعالی، گفت: 
«
فَلمّا قَضَیْنا عَلَیْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُم عَلی مَوْتِهِ اِلّا دابّةُ الاَرضِ تَاكُلُ مِنْسَاَتَهُ:
چون سلیمان را قضای مرگ كردیم، مرگش هیچ كس ندانست از دیو و پری، مگر آن كِرمِ زمین كه عصایش بخورد.
فَلَمّا خَرَّ تَبَیّنَتِ اللجنَُّ اَنْ لَوْ كانُوا یَعْلَموُنَ الْغیْبَ مَا لَبِثُوا فِی الْعَذابِ الْمُهین 
چون سلیمان بیفتاد، پدید آمد كه اگر غیب دانستی دیو و پری، به عذاب نماندندی تا بنا تمام كردندی!». والله اَعلم.

>آرايه هاي ادبي – بخش ششم

یکشنبه, دسامبر 26th, 2010 | آرايه هاي ادبي | 6 دیدگاه

>

« بدیع »
الف- بدیع لفظی
تسجیع: آن است که سخن را با سجع بیاورند و آن سخن را مسجّع و جمله‌های مشابه را قرینه می‌گویند.
1-                  سجع متوازی: آن است که کلمات در وزن و حرف روی، هر دو مطابق باشند مانند: (کار، بار) و (دست، شست)
2-                  سجع مطرّف: آن است که الفاظ در حروف روی یکی و در وزن مختلف باشند. مانند: (کار، شکار) و (دست، شکست)
3-                  سجع متوازن: آن است که کلمات قرینه در وزن متّفق و در حرف روی مختلف باشند. مانند (کام، کار) و (نهال، بهار).

شعر مسجّع: شعری است که مصراع‌های ابیات آن از قرینه‌های مسجّع تشکیل شده باشد. مانند:

ربع از دلم پرخون کنم اطلال را جیحون کنم
خاک دمن گلگون کنم، از آب چشم خویشتن
موازنه (مماثله): نوعی از سجع متوازن است و آن چنان است که در قرینه‌های نظم یا نثر، از اول تا آخر کلماتی بیاورند که هر کدام با قرینه خود در وزن یکی، و در حرف روی مختلف باشند. مانند:
مشک و شنگرف است گویی ریخته بر کوهسار
نیل و زنگار است گویی بیخته در مرغزار
از زمین گویی برآوردند گنج شایگان
در چمن گویی پراکندند درّ شاهوار

ترصیع: آن است که در قرینه‌های نظم یا نثر، هر لفظی با قرینه خود در وزن و حروف روی مطابق باشند. مانند:
شکر شکن است یا سخن گوی من است

عنبر ذقن است یا سمن بوی من است.

تضمین المزدج (ازدواج، اعنات القرینه): آن است که در اثنای جمله نثر یا نظم، کلماتی را پیوسته یا نزدیک به یکدیگر بیاورند که در حرف روی موافق باشند. مانند: فلان، رفیق شفیق است و ادیب اریب.
جناس: آن است که نویسنده در سخن خود کلمات هم جنس بیاورد که در ظاهر به یکدیگر شبیه و در معنی مختلف باشند.
انواع جناس:
1-    جناس تام: آن است که الفاظ متجانس در گفتن و نوشتن یکی و فقط در معنی مختلف باشند مانند کلمه (خویش) در این جمله: برادر که در بند خویش است، نه برادر نه خویش است.
2-       جناس ناقص (محرّف): آن است که ارکان جناس در حروف یکی و در حرکت مختلف باشند. مانند:
صبحدم ناله قمری شنو از طرف چمن

تا فراموش کنی فتنه دور قمری

3-    جناس زاید: آن است که یکی از کلمات متجانس حرفی بیشتر از دیگری داشته باشد. مانند: طاعت، اطاعت و صاف، مصاف. اگر این حرف زاید در آخر کلمه باشد جناس مذیّل نامیده می‌شود. مانند خام، خامه و جام، جامه.
4-       جناس مرکب: آن است که یکی از دو رکن جناس، بسیط یا در حکم بسیط و دیگری مرکب باشد. مانند:
هر خم از زلف پریشان تو زندان دلی است

تا نگویی که اسیران کمند تو کمند

جناس مفروق و مقرون: از اقسام جناس مرکب است به این قرار: چون در جناس مرکب، هر دو رکن در نوشتن شبیه یکدیگر باشند، آن را جناس مقرون گویند و هر گاه در کتابت مختلف باشند آن را جناس مفروق نامند.
مثال مقرون: بد او خسروی نامور شهریار

شهی کش نبد کس به شهر یار

مثال مفروق: یکی دختری بود کز دلبری

پری را به رخ کردی از دل بری

چون ارکان جناس همه مرکب باشند آن را جناس ملفّق می‌گویند. مانند:
که تا زنده‌ام هیچ نازارمت

پری را به رخ کردی از دل بری

5-       جناس مطرّف: آن است که دو رکن جناس فقط در حرف آخر مختلف باشند. مانند: آزاد و آزار در (دل کریم از آزار، آزاد باشد).
6-    جناس مضارع و لاحق: آن است که دو رکن جناس در حرف اول یا وسط مختلف باشند. اگر مخرج دو حرف، یعنی آهنگ تلفظ آن‌ها به یکدیگر نزدیک باشد از قبیل حرف (ر، ل) و (ب، پ) آن را جناس مضارع می‌گویند. مانند:
علمی که ز ذوق شرع خالی است

حالی سبب سیاه حالی است

و در صورتی که مخرج حروف از هم دور باشد از قبیل (ر، ز) و (ج، نوآوری) آن را جناس لاحق نامند. مانند:
نقطه گه خانه رحمت تویی

خانه بر نقطه زحمت تویی

7-    جناس خط یا مصحّف: آن است که ارکان جناس در کتابت یکی و در تلفظ و نقطه‌گذاری مختلف باشند مانند: (بیمار، تیمار) و (شور، سوز) و (تیر، پیر).
8-       جناس لفظی: آن است که کلمات متجانس، در تلفظ یکی و در کتابت مختلف باشند. مانند: (خوار، خار) و (فترت، فطرت).
اشتیاق (اقتضاب): آن است که در نظم یا نثر الفاظی را بیاورند که حروف آنها متجانس و به یکدیگر شبیه باشد، خواه از یک ریشه مشتق شده باشند، مانند: رسول، رسل، رسایل، یا از یک ماده مشتق نباشند اما حروف آن‌ها چندان شبیه و نزدیک به یکدیگر باشد که در ظاهر توهّم اشتقاق شود مانند: آستان، آستین و زمان، زمین. و نیز مانند: در میان مالکان مملکت و والیان ولایت رسل و رسایل متبادل گردید.
قلب: آوردن الفاظی است که حروف آن‌ها مقلوب یکدیگر باشد. این امر چون در بعضی حروف اتفاق افتاد، آن را قلب بعض می‌گویند مانند: شاعر، شارع و رحیم، حریم و نیز مانند:
از آن جاودانه دو چشم سیاه

دلم جاودانه عدیل عناست

و چون قلب در تمام حروف دو کلمه واقع شده باشد، آن را قلب کل می‌نامند، مانند: زار، راز و جنگ، گنج.

>كباب غاز / سید محمد على جمالزاده

پنجشنبه, دسامبر 23rd, 2010 | داستان | 6 دیدگاه

>

محمدعلی جمالزاده سال 1274 هجری شمسی در خانواده‌ای مشروطه‌خواه به دنیا آمد. در 17 سالگی برای تحصیل به بیروت رفت و پس از چندی رهسپار پاریس شد. جمالزداه پس از تحقیق درباره‌ی مزدك ، بررسی روابط قدیم روس و ایران را در مجله كاوه برلین به چاپ رساند و آنگاه «گنج شایگان» را در باب اقتصاد ایران نوشت. اولین مجموعه‌ داستان‌های كوتاه ایرانی را تحت عنوان «یكی بود یكی نبود» در سال 1300 منتشر كرد و به اعتبار همین كتاب او را آغازگر واقعگرایی در نثر معاصر فارسی دانسته‌اند. در داستان‌های جمالزاده گوشه‌هایی از زندگی ایرانیان در دوره مشروطه به صورتی انتقادی و با نثری ساده، طنزآمیز و آكنده از ضرب‌المثل‌ها و اصطلاح‌های عامیانه، تصویر شده است. جمالزاده 15 

سال در برلین ماند و در آنجا كارمند سفارت ایران بود و همزمان در روزنامه كاوه، مقاله می‌نوشت. در سال 1311 به ژنو رفت و كارمند دفتر بین‌المللی كار شد. این نویسنده در سال 1355 شرح حال خود را در «راهنمای كتاب» نوشت و مقالات زیادی نیز در بسیاری از مجلات به چاپ رساند و كتاب‌های مختلفی از جمله «خسیس» مولیر و «ویلهم تل» شیلر را به فارسی ترجمه كرد. نثر جمالزاده دلنشین و شیرین است. تسلط بر اصطلاحات مذهبی و روایات اسلامی از شاخصه‌های نثر اوست. جمالزاده در دوران كهولت به مدت پنج سال مشغول نوشتن خاطرات و مكاتبه با نویسندگان شد. وی در تاریخ 15 آبان سال 1376 در شهر ژنو سویس از دنیا رفت.


آثار:«دارالمجانین»، «سرگذشت عمو حسینعلی» در سال 1321 ، «سروته یك كرباس» 1323 ، «قلتشن دیوان» 1325 ، «صحرای محشر»، «هزار پیشه» 1326 ، «معصومه شیرازی» 1333 ، «تلخ و شیرین» 1334 ، «شاهكار»1337 ،«كهنه و نو»، « قصه قصه‌ها» و «قصه‌های كوتاه قنبرعلی» 1338 ، « هفت كشور» و «غیر از خدا هیچكس نبود» 1340 ، «شورآباد» 1341 ، «خاك و آدم » و «صندوقچه اسرار» 1342 ، «آسمان و ریسمان» 1343 ، «مركب محو» 1344 ،«قصه‌های كوتاه برای بچه‌های ریشدار» 1352 ، «قصه ما به سر رسید» 1357
شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم‌قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم كه هركس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یك مهمانی دسته‌جمعی كرده، كباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا كنند.
زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فورن مساله‌ى مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم كه به‌تازگی با هم عروسی كرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده‌ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی. ولی چیزی كه هست چون ظرف و كارد و چنگال برای دوازده نفر بیش‌تر نداریم یا باید باز یك دست دیگر خرید و یا باید عده‌ى مهمان بیش‌تر از یازده نفر نباشد كه با خودت بشود دوازده نفر.
گفتم خودت به‌تر می‌دانی كه در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابدن اجازه‌ی خریدن خرت و پرت تازه نمی‌دهد و دوستان هم از بیست و سه‌ چهار نفر كم‌تر نمی‌شوند.
گفت یك بر نره‌خر گردن‌كلفت را كه نمی‌شود وعده گرفت. تنها همان رتبه‌های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقدن خط بكش و بگذار سماق بمكند.
گفتم ای‌بابا، خدا را خوش نمی‌آید. این بدبخت‌ها سال آزگار یك‌بار برایشان چنین پایی می‌افتد و شكم‌ها را مدتی است صابون زده‌اند كه كباب‌غاز بخورند و ساعت‌شماری می‌كنند. اگر از زیرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا كه خودمانیم، حق هم دارند. چطور است از منزل یكی از دوستان و آشنایان یك‌دست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم؟

با اوقات تلخ گت این خیال را از سرت بیرون كن كه محال است در میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از كسی چیز عاریه وارد این خانه بشود؛ مگر نمی‌دانی كه شكوم ندارد و بچه‌ی اول می‌میرد؟
گفتم پس چاره‌ای نیست جز این‌كه دو روز مهمانی بدهیم. یك روز یك‌دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته‌ی دیگر. عیالم با این ترتیب موافقت كرد و بنا شد روز دوم عید نوروز دسته‌ی اول و روز سوم دسته‌ی دوم بیایند.
اینك روز دوم عید است و تدارك پذیرایی از هرجهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و كباب بره‌ی ممتاز و دو رنگ پلو و چندجور خورش با تمام مخلفات رو به راه شده است. در تختخواب گرم و نرم و تازه‌ای كه از جمله‌ی اسباب جهاز خانم است لم داده و به تفریح تمام مشغول خواندن حكایت‌های بی‌نظیر صادق هدایت بودم. درست كیفور شده بودم كه عیالم وارد شد و گفت جوان دیلاقی مصطفى‌نام آمده می‌گوید پسرعموی تنی تو است و برای عید مباركی شرفیاب شده است.
مصطفی پسرعموی دختردایی خاله‌ی مادرم می‌شد. جوانی به سن بیست و پنج یا بیست و شش. لات و لوت و آسمان جل و بی‌دست و پا و پخمه و گاگول و تا بخواهی بدریخت و بدقواره. هروقت می‌خواست حرفی بزند، رنگ می‌گذاشت و رنگ برمی‌داشت و مثل این‌كه دسته هاون برنجی در گلویش گیر كرده باشد دهنش باز می‌ماند و به خرخر می‌افتاد. الحمدالله سالی یك مرتبه بیش‌تر از زیارت جمالش مسرور و مشعوف نمی‌شدم.
به زنم گفتم تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده و شر این غول بی‌شاخ و دم را از سر ما بكن و بگذار برود لای دست بابای علیه‌الرحمه‌اش.
گفت به من دخلی ندارد! مال بد بیخ ریش صاحبش. ماشاء‌الله هفت قرآن به میان پسرعموی دسته‌دیزی خودت است. هرگلی هست به سر خودت بزن. من اساسن شرط كرده‌ام با قوم و خویش‌های ددری تو هیچ سر و كاری نداشته باشم؛ آن‌هم با چنین لندهور الدنگی.
دیدم چاره‌ای نیست و خدا را هم خوش نمی‌آید این بیچاره كه لابد از راه دور و دراز با شكم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده ناامید كنم. پیش خودم گفتم چنین روز مباركی صله‌ى ارحام نكنی كی خواهی كرد؟ لذا صدایش كردم، سرش را خم كرده وارد شد. دیدم ماشاء‌الله چشم بد دور آقا واترقیده‌اند. قدش درازتر و پك و پوزش كریه‌تر شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادرمرده‌ای كه در همان ساعت در دیگ مشغول كباب شدن بود سر از یقه‌ی چركین بیرون دوانده بود و اگرچه به حساب خودش ریش تراشیده بود، اما پشم‌های زرد و سرخ و خرمایی به بلندی یك انگشت از لابلای یقه‌ی پیراهن، سر به در آورده و مثل كزم‌هایی كه به مارچوبه‌ی گندیده افتاده باشند در پیرامون گردن و گلو در جنبش و اهتزاز بودند. از توصیف لباسش بهتر است بگذرم، ولی همین‌قدر می‌دانم كه سر زانوهای شلوارش_ كه از بس شسته شده بودند به‌قدر یك وجب خورد رفته بود_ چنان باد كرده بود كه راستی‌راستی تصور كردم دو رأس هندوانه از جایی كش رفته و در آن‌جا مخفی كرده است.
مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق كمیاب و شیء عجیب بودم كه عیالم هراسان وارد شده گفت خاك به سرم مرد حسابی، اگر ما امروز این غاز را برای مهمان‌های امروز بیاوریم، برای مهمان‌های فردا از كجا غاز خواهی آورد؟ تو كه یك غاز بیش‌تر نیاورده‌ای و به همه‌ی دوستانت هم وعده‌ی كباب غاز داده‌ای!
دیدم حرف حسابی است و بدغفلتی شده. گفتم آیا نمی‌شود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میز آورد؟
گفت مگر می‌خواهی آبروی خودت را بریزی؟ هرگز دیده نشده كه نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حسن كباب غاز به این است كه دست‌نخورده و سر به مهر روی میز بیاید.
حقا كه حرف منطقی بود و هیچ برو برگرد نداشت. در دم ملتفت وخامت امر گردیده و پس از مدتی اندیشه و استشاره، چاره‌ی منحصر به فرد را در این دیدم كه هرطور شده تا زود است یك غاز دیگر دست و پا كنیم. به خود گفتم این مصطفی گرچه زیاد كودن و بی‌نهایت چلمن است، ولی پیدا كردن یك غاز در شهر بزرگی مثل تهران، كشف آمریكا و شكستن گردن رستم كه نیست؛ لابد این‌قدرها از دستش ساخته است. به او خطاب كرده گفتم: مصطفی جان لابد ملتفت شده‌ای مطلب از چه قرار است. سر نازنینت را بنازم. می‌خواهم نشان بدهی كه چند مرده حلاجی و از زیر سنگ هم شده امروز یك عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده برای ما پیدا كنی.
مصطفی به عادت معهود، ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده‌بریده مثل صدای قلیانی كه آبش را كم و زیاد كنند از نی‌پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد می‌فرمایند در این روز عید، قید غاز را باید به كلی زد و از این خیال باید منصرف شد، چون كه در تمام شهر یك دكان باز نیست.
با حال استیصال پرسیدم پس چه خاكی به سرم بریزم؟ با همان صدا و همان اطوار، آب دهن را فرو برده گفت والله چه عرض كنم! مختارید؛ ولی خوب بود میهمانی را پس می‌خواندید. گفتم خدا عقلت بدهد یك‌ساعت دیگر مهمان‌ها وارد می‌شوند؛ چه‌طور پس بخوانم؟ گفت خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن كرده، از تختخواب پایین نیایید. گفتم همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن كرده‌ام چطور بگویم ناخوشم؟ گفت بگویید غاز خریده بودم سگ برده. گفتم تو رفقای مرا نمی‌شناسی، بچه قنداقی كه نیستند بگویم ممه را لولو برد و آن‌ها هم مثل بچه‌ی آدم باور كنند. خواهند گفت جانت بالا بیاید می‌خواستی یك غاز دیگر بخری و اصلن پاپی می‌شوند كه سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم. گفت بسپارید اصلن بگویند آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفته‌اند.
دیدم زیاد پرت‌و‌بلا می‌گوید؛ خواستم نوكش را چیده، دمش را روی كولش بگذارم و به امان خدا بسپارم. گفتم مصطفی می‌دانی چیست؟ عیدی تو را حاضر كرده‌ام. این اسكناس را می‌گیری و زود می‌روی كه می‌خواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زن‌عمو جانم سلام برسانی و بگویی ان‌شاء‌الله این سال نو به شما مبارك باشد و هزارسال به این سال‌ها برسید.
ولی معلوم بود كه فكر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آن‌كه اصلن به حرف‌های من گوش داده باشد، دنباله‌ی افكار خود را گرفته، گفت اگر ممكن باشد شیوه‌ای سوار كرد كه امروز مهمان‌ها دست به غاز نزنند، می‌شود همین غاز را فردا از نو گرم كرده دوباره سر سفره آورد.
این حرف كه در بادی امر زیاد بی‌پا و بی‌معنی به‌نظر می‌آمد، كم‌كم وقتی درست آن را در زوایا و خفایای خاطر و مخیله نشخوار كردم، معلوم شد آن‌قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیاد سرسری گرفت. هرچه بیش‌تر در این باب دقیق شدم یك نوع امیدواری در خود حس نمودم و ستاره‌ی ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت. رفته‌رفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده گفتم اولین بار است كه از تو یك كلمه حرف حسابی می‌شنوم ولی به‌نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارت به خرج بدهی كه احدی از مهمانان درصدد دست‌زدن به این غاز برنیاید.
مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود كه مقصود من چیست و مهارش را به كدام جانب می‌خواهم بكشم، آثار شادی در وجناتش نمودار گردید. بر تعارف و خوش‌زبانی افزوده گفتم چرا نمی‌آیی بنشینی؟ نزدیك‌تر بیا. روی این صندلی مخملی پهلوی خودم بنشین. بگو ببینم حال و احوالت چه‌طور است؟ چه‌كار می‌كنی؟ می‌خواهی برایت شغل و زن مناسبی پیدا كنم؟ چرا گز نمی‌خوری؟ از این باقلا نوش‌جان كن كه سوقات یزد است
مصطفی قد دراز و كج‌و‌معوش را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویده‌جویده از این بروز محبت و دل‌بستگی غیرمترقبه‌ی هرگز ندیده و نشنیده سپاس‌گزاری كند، ولی مهلتش نداده گفتم استغفرالله، این حرف‌ها چیست؟ تو برادر كوچك من هستی. اصلن امروز هم نمی‌گذارم از این‌جا بروی. باید میهمان عزیز خودم باشی. یك‌سال تمام است این‌طرف‌ها نیامده بودی. ما را یك‌سره فراموش كرده‌ای و انگار نه انگار كه در این شهر پسرعموئی هم داری. معلوم می‌شود از مرگ ما بیزاری. الا و لله كه امروز باید ناهار را با ما صرف كنی. همین الان هم به خانم می‌سپارم یك‌دست از لباس‌های شیك خودم هم بدهد بپوشی و نونوار كه شدی باید سر میز پهلوی خودم بنشینی. چیزی كه هست ملتفت باش وقتی بعد از مقدمات آش‌جو و كباب‌بره و برنج و خورش، غاز را روی میز آوردند، می‌گویی ای‌بابا دستم به دامنتان، دیگر شكم ما جا ندارد. این‌قدر خورده‌ایم كه نزدیك است بتركیم. كاه از خودمان نیست، كاهدان كه از خودمان است. واقعن حیف است این غاز به این خوبی را سگ‌خور كنیم. از طرف خود و این آقایان استدعای عاجزانه دارم بفرمایید همین‌طور این دوری را برگردانند به اندرون و اگر خیلی اصرار دارید، ممكن است باز یكی از ایام همین بهار، خدمت رسیده از نو دلی از عزا درآوریم. ولی خدا شاهد است اگر امروز بیش‌تر از این به ما بخورانید همین‌جا بستری شده وبال جانت می‌گردیم. مگر آن‌كه مرگ ما را خواسته باشید. ..
آن‌وقت من هرچه اصرار و تعارف می‌كنم تو بیش‌تر امتناع می‌ورزی و به هر شیوه‌ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می‌كنی.
مصطفی كه با دهان باز و گردن دراز حرف‌های مرا گوش می‌‌داد، پوزخند نمكینی زد؛ یعنی كه كشك و پس از مدتی كوك‌كردن دستگاه صدا گفت: “خوب دستگیرم شد. خاطر جمع باشید كه از عهده برخواهم آمد.”
چندین‌بار درسش را تكرار كردم تا از بر شد. وقتی مطمئن شدم كه خوب خرفهم شده برای تبدیل لباس و آراستن سر و وضع به اتاق دیگرش فرستادم و باز رفتم تو خط مطالعه‌ی حكایات كتاب “سایه روشن“.
دو ساعت بعد مهمان‌ها بدون تخلف، تمام و كمال دور میز حلقه زده در صرف‌كردن صیغه‌ی “بلعت” اهتمام تامی داشتند كه ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و كراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر براق و زراق و فتان و خرامان چون طاووس مست وارد شد؛ صورت را تراشیده سوراخ و سمبه و چاله و دست‌اندازهای آن را با گرد و كرم كاهگل‌مالی كرده، زلف‌ها را جلا داده، پشم‌های زیادی گوش و دماغ و گردن را چیده، هر هفت كرده و معطر و منور و معنعن، گویی یكی از عشاق نامی سینماست كه از پرده به در آمده و مجلس ما را به طلعت خود مشرف و مزین نموده باشد. خیلی تعجب كردم كه با آن قد دراز چه حقه‌ای به‌كار برده كه لباس من این‌طور قالب بدنش درآمده است. گویی جامه‌ای بود كه درزی ازل به قامت زیبای جناب ایشان دوخته است.
آقای مصطفی‌خان با كمال متانت و دل‌ربایی، تعارفات معمولی را برگزار كرده و با وقار و خونسردی هرچه تمام‌تر، به جای خود، زیر دست خودم به سر میز قرار گرفت. او را به عنوان یكی از جوان‌های فاضل و لایق پایتخت به رفقا معرفی كردم و چون دیدم به خوبی از عهده‌ی وظایف مقرره‌ی خود برمی‌آید، قلبن مسرور شدم و در باب آن مساله‌ی معهود خاطرم داشت به‌كلی آسوده می‌شد.
به‌قصد ابراز رضامندی، خود گیلاسی از عرق پر كرده و تعارف كنان گفتم: آقای مصطفی‌خان از این عرق اصفهان كه الكلش كم است یك گیلاس نوش‌جان بفرمایید.
لب‌ها را غنچه كرده گفت: اگرچه عادت به كنیاك فرانسوی ستاره‌نشان دارم، ولی حالا كه اصرار می‌فرمایید اطاعت می‌كنم.این‌را گفته و گیلاس عرق را با یك حركت مچ‌دست ریخت در چاله‌ی گلو و دوباره گیلاس را به طرف من دراز كرده گفت: عرقش بدطعم نیست. مزه‌ی ودكای مخصوص لنینگراد را دارد كه اخیرن شارژ دافر روس چند بطری برای من تعارف فرستاده بود. جای دوستان خالی، خیلی تعریف دارد ولی این عرق اصفهان هم پای كمی از آن ندارد. ایرانی وقتی تشویق دید فرنگی را تو جیبش می‌گذارد. یك گیلاس دیگر لطفن پر كنید ببینم.
چه دردسر بدهم؟ طولی نكشید كه دو ثلث شیشه‌ی عرق به‌انضمام مقدار عمده‌ای از مشروبات دیگر در خمره‌ی شكم این جوان فاضل و لایق سرازیر شد. محتاج به تذكار نیست كه ایشان در خوراك هم سرسوزنی قصور را جایز نمی‌شمردند. از همه‌ی این‌ها گذشته، از اثر شراب و كباب چنان قلب ماهیتش شده بود كه باور كردنی نیست؛ حالا دیگر چانه‌اش هم گرم شده و در خوش‌زبانی و حرافی و شوخی و بذله و لطیفه نوك جمع را چیده و متكلم وحده و مجلس‌آرای بلامعارض شده است. كلید مشكل‌گشای عرق، قفل تپق را هم از كلامش برداشته و زبانش چون ذوالفقار از نیام برآمده و شق‌القمر می‌كند.
این آدم بی‌چشم و رو كه از امام‌زاده داود و حضرت عبدالعظیم قدم آن‌طرف‌تر نگذاشته بود، از سرگذشت‌های خود در شیكاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگر از اروپا و آمریكا چیزها حكایت می كرد كه چیزی نمانده بود خود من هم بر منكرش لعنت بفرستم. همه گوش شده بودند و ایشان زبان. عجب در این است كه فرورفتن لقمه‌های پی‌در‌پی ابدن جلو صدایش را نمی‌گرفت. گویی حنجره‌اش دو تنبوشه داشت؛ یكی برای بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرف‌های قلنبه.
به مناسبت صحبت از سیزده عید بنا كرد به خواندن قصیده‌ای كه می‌گفت همین دیروز ساخته. فریاد و فغان مرحبا و آفرین به آسمان بلند شد. دو نفر از آقایان كه خیلی ادعای فضل و كمالشان می‌شد مقداری از ابیات را دو بار و سه بار مكرر ساختند. یكی از حضار كه كباده‌ی شعر و ادب می‌كشید چنان محظوظ گردیده بود كه جلو رفته جبهه‌ی شاعر را بوسیده و گفت “ایوالله؛ حقیقتن استادی” و از تخلص او پرسید. مصطفی به رسم تحقیر، چین به صورت انداخته گفت من تخلص را از زوائد و از جمله‌ی رسوم و عاداتی می‌دانم كه باید متروك گردد، ولی به اصرار مرحوم ادیب پیشاوری كه خیلی به من لطف داشتند و در اواخر عمر با بنده مألوف بودند و كاسه و كوزه یكی شده بودیم، كلمه‌ی “استاد” را بر حسب پیشنهاد ایشان اختیار كردم. اما خوش ندارم زیاد استعمال كنم.
همه‌ی حضار یك‌صدا تصدیق كردند كه تخلصی بس به‌جاست و واقعن سزاوار حضرت ایشان است.
در آن اثنا صدای زنگ تلفن از سرسرای عمارت بلند شد. آقای استاد رو به نوكر نموده فرمودند: “هم‌قطار احتمال می‌دهم وزیرداخله باشد و مرا بخواهد. بگویید فلانی حالا سر میز است و بعد خودش تلفن خواهد كرد.” ولی معلوم شد نمره غلطی بوده است.
اگر چشمم احیانن تو چشمش می‌افتاد، با همان زبان بی‌زبانی نگاه، حقش را كف دستش می‌گذاشتم. ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می‌دوید و به كائنات اعتنا نداشت.
حالا آش‌جو و كباب‌بره و پلو و چلو و مخلفات دیگر صرف شده است و پیش‌درآمد كنسرت آروق شروع گردیده و موقع مناسبی است كه كباب غاز را بیاورند.
مثل این‌كه چشم‌به‌راه كله‌ی اشپختر باشم دلم می‌تپد و برای حفظ و حصانت غاز، در دل، فالله خیر حافظن می‌گویم. خادم را دیدم قاب بر روی دست وارد شد و یك‌رأس غاز فربه و برشته كه هنوز روغن در اطرافش وز می‌زند در وسط میز گذاشت و ناپدید شد.
شش‌دانگ حواسم پیش مصطفی است كه نكند بوی غاز چنان مستش كند كه دامنش از دست برود. ولی خیر، الحمدالله هنوز عقلش به جا و سرش تو حساب است. به محض این‌كه چشمش به غاز افتاد رو به مهمان‌ها نموده گفت: آقایان تصدیق بفرمایید كه میزبان عزیز ما این یك دم را دیگر خوش نخواند. ایا حالا هم وقت آوردن غاز است؟ من كه شخصن تا خرخره خورده‌ام و اگر سرم را از تنم جدا كنید یك لقمه هم دیگر نمی‌توانم بخورم، ولو مائده‌ی آسمانی باشد. ما كه خیال نداریم از این‌جا یك‌راست به مریض‌خانه‌ی دولتی برویم. معده‌ی انسان كه گاوخونی زنده‌رود نیست كه هرچه تویش بریزی پر نشود. آن‌گاه نوكر را صدا زده گفت: “بیا هم‌قطار، آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی‌برو برگرد یك‌سر ببری به اندرون.”
مهمان‌ها سخت در محظور گیر كرده و تكلیف خود را نمی‌دانند. از یك‌طرف بوی كباب تازه به دماغشان رسیده است و ابدن بی میل نیستند ولو به عنوان مقایسه باشد، لقمه‌ای از آن چشیده، طعم و مزه‌ی غاز را با بره بسنجند. ولی در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد دودل مانده بودند و گرچه چشم‌هایشان به غاز دوخته شده بود، خواهی نخواهی جز تصدیق حرف‌های مصطفی و بله و البته گفتن چاره‌ای نداشتند. دیدم توطئه‌ی ما دارد می‌ماسد. دلم می خواست می‌توانستم صدآفرین به مصطفی گفته لب و لوچه‌ی شتری‌اش را به باد بوسه بگیرم. فكر كردم از آن تاریخ به بعد زیربغلش را بگیرم و برایش كار مناسبی دست و پا كنم، ولی محض حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه، كارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودم و مانند حضرت ابراهیم كه بخواهد اسماعیل را قربانی كند، مدام به غاز علیه‌السلام حمله آورده و چنان وانمود می‌كردم كه می‌خواهم این حیوان بی یار و یاور را از هم بدرم و ضمنن یك دوجین اصرار بود كه به شكم آقای استاد می‌بستم كه محض خاطر من هم شده فقط یك لقمه میل بفرمایید كه لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد.
خوشبختانه كه قصاب زبان غاز را با كله‌اش بریده بود، والا چه چیزها كه با آن زبان به من بی حیای دو رو نمی‌گفت! خلاصه آن‌كه از من همه اصرار بود و از مصطفی انكار و عاقبت كار به آن‌جایی كشید كه مهمان‌ها هم با او هم‌صدا شدند و دشته‌جمعی خواستار بردن غاز و هوادار تمامیت و عدم تجاوز به آن گردیدند.
كار داشت به دل‌خواه انجام می‌یافت كه ناگهان از دهنم در رفت كه اخر آقایان؛ حیف نیست كه از چنین غازی گذشت كه شكمش را از آلوی برغان پركرده‌اند و منحصرن با كره‌ی فرنگی سرخ شده است؟ هنوز این كلام از دهن خرد شده‌ی ما بیرون نجسته بود كه مصطفی مثل اینكه غفلتن فنرش در رفته باشد، بی‌اختیار دست دراز كرد و یك كتف غاز را كنده به نیش كشید و گفت: “حالا كه می‌فرمایید با آلوی برغان پر شده و با كره‌ی فرنگی سرخش كرده‌اند، روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یك لقمه‌ی مختصر می‌چشیم.”
دیگران كه منتظر چنین حرفی بودند، فرصت نداده مانند قحطی‌زدگان به جان غاز افتادند و در یك چشم به هم زدن، گوشت و استخوان غاز مادرمرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی در كمركش دروازه‌ی حلقوم و كتل و گردنه‌ی یك دوجین شكم و روده، مراحل مضغ و بلع و هضم و تحلیل را پیمود؛ یعنی به زبان خودمانی رندان چنان كلكش را كندند كه گویی هرگز غازی سر از بیضه به در نیاورده، قدم به عالم وجود ننهاده بود!
می‌گویند انسان حیوانی است گوشت‌خوار، ولی این مخلوقات عجیب‌ گویا استخوان‌خوار خلق شده بودند. واقعن مثل این بود كه هركدام یك معده‌ی یدكی هم هم‌راه آورده باشند. هیچ باوركردنی نبود كه سر همین میز، آقایان دو ساعت تمام كارد و چنگال به‌دست، با یك خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات، در كشمكش و تلاش بوده‌اند و ته بشقاب‌ها را هم لیسیده‌اند. هر دوازده‌تن، تمام و كمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خود دیدم كه غاز گلگونم، لخت‌‌لخت و “قطعة بعد اخرى” طعمه‌ی این جماعت كركس صفت شده و “كان لم یكن شیئن مذكورا” در گورستان شكم آقایان ناپدید گردید.
مرا می‌گویی، از تماشای این منظره‌ی هولناك آب به دهانم خشك شده و به جز تحویل‌دادن خنده‌های زوركی و خوشامدگویی‌های ساختگی كاری از دستم ساخته نبود.
اما دو كلمه از آقای استاد بشنوید كه تازه كیفشان گل كرده بود، در حالی كه دستمال ابریشمی مرا از جیب شلواری كه تعلق به دعاگو داشت درآورده به ناز و كرشمه، لب و دهان نازنین خود را پاك می‌كردند باز فیلشان به یاد هندوستان افتاده از نو بنای سخنوری را گذاشته، از شكار گرازی كه در جنگل‌های سوییس در مصاحبت جمعی از مشاهیر و اشراف آن‌جا كرده بودند و از معاشقه‌ی خود با یكی از دخترهای بسیار زیبا و با كمال آن سرزمین، چیزهایی حكایت كردند كه چه عرض كنم. حضار هم تمام را مانند وحی منزل تصدیق كردند و مدام به‌به تحویل می‌دادند.
در همان بحبوحه‌ی بخوربخور كه منظره‌ی فنا و زوال غاز خدابیامرز مرا به یاد بی‌ثباتی فك بوقلمون و شقاوت مردم دون و مكر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این مصطفای بدقواره انداخته بود، باز صدای تلفن بلند شد. بیرون جستم و فورن برگشته رو به آقای شكارچی معشوقه‌كش نموده گفتم: آقای مصطفی‌خان وزیر داخله شخصن پای تلفن است و اصرار دارد با خود شما صحبت بدارد.
یارو حساب كار خود را كرده بدون آن‌كه سرسوزنی خود را از تك و تا بیندازد، دل به دریا زده و به دنبال من از اتاق بیرون آمد.
به مجرد این‌كه از اتاق بیرون آمدیم، در را بستم و صدای كشیده‌ی آب‌نكشیده‌ای به قول متجددین طنین‌انداز گردید و پنج انگشت دعاگو به معیت مچ و كف و مایتعلق بر روی صورت گل‌انداخته‌ی آقای استادی نقش بست. گفتم: “خانه‌خراب؛ تا حلقوم بلعیده بودی باز تا چشمت به غاز افتاد دین و ایمان را باختی و به منی كه چون تو ازبكی را صندوق‌چه‌ی سر خود قرار داده بودم، خیانت ورزیدی و نارو زدی؟ د بگیر كه این ناز شستت باشد” و باز كشیده‌ی دیگری نثارش كردم.
با همان صدای بریده‌بریده و زبان گرفته و ادا و اطوارهای معمولی خودش كه در تمام مدت ناهار اثری از آن هویدا نبود، نفس‌زنان و هق‌هق كنان گفت: “پسرعمو جان، من چه گناهی دارم؟ مگر یادتان رفته كه وقتی با هم قرار و مدار گذاشتیم شما فقط صحبت از غاز كردید؛ كی گفته بودید كه توی روغن فرنگی سرخ شده و توی شكمش آلوی برغان گذاشته‌اند؟ تصدیق بفرمایید كه اگر تقصیری هست با شماست نه با من.”
به‌قدری عصبانی شده بودم كه چشمم جایی را نمی‌دید. از این بهانه‌تراشی‌هایش داشتم شاخ درمی‌آوردم. بی‌اختیار در خانه را باز كرده و این جوان نمك‌نشناس را مانند موشی كه از خمره‌ی روغن بیرون كشیده باشند، بیرون انداختم و قدری برای به جا آمدن احوال و تسكین غلیان درونی در دور حیاط قدم زده، آن‌گاه با صورتی كه گویی قشری از خنده‌ی تصنعی روی آن كشیده باشند، وارد اتاق مهمان‌ها شدم.
دیدم چپ و راست مهمان‌ها دراز كشیده‌اند و مشغول تخته‌زدن هستند و شش دانگ فكر و حواسشان در خط شش و بش و بستن خانه‌ی افشار است. گفتم آقای مصطفی‌خان خیلی معذرت خواستند كه مجبور شدند بدون خداحافظی با آقایان بروند. وزیرداخله اتومبیل شخصی خود را فرستاده بودند كه فورن آن جا بروند و دیگر نخواستند مزاحم اقایان بشوند.
همه‌ی اهل مجلس تأسف خوردند و از خوش‌مشربی و خوش‌محضری و فضل و كمال او چیزها گفتند و برای دعوت ایشان به مجالس خود، نمره‌ی تلفن و نشانی منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان با كمال بی‌چشم و رویی بدون آن‌كه خم به ابرو بیاورم همه را غلط دادم.
فردای آن روز به خاطرم آمد كه دیروز یك‌دست از بهترین لباس‌های نو دوز خود را با كلیه‌ی متفرعات به انضمام مایحتوی یعنی آقای استادی مصطفی‌خان به دست چلاق‌شده‌ی خودماز خانه بیرون انداخته‌ام. ولی چون كه تیری كه از شست رفته باز نمی‌گردد، یك‌بار دیگر به كلام بلندپایه‌ی “از ماست كه بر ماست” ایمان آوردم و پشت دستم را داغ كردم كه تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع‌رتبه نگردم.

>نخستين زن شاعر فارسی زبان

دوشنبه, دسامبر 20th, 2010 | مقاله | 4 دیدگاه

>

رابعه قزداري” نخستين زن شاعر فارسي گوي، مشهور به مگس رويين و ملقب به “زين العرب”، دختر کعب، امير بلخ و از اهالي قزدار (قصدار، خضدار، شهري قديمي واقع ميان سيستان، مکران و بست) و معاصر “رودکي” بود.

تذکره ها شرح حال و نمونه هاي شعر او را بعنوان نخستين زن شاعر فارسي گوي آورده و مقام بلند او را در طلوع شعر فارسي ستوده اند. “محمد عوفي” در لباب الالباب، از او چنين تجليل ميکند: «دختر کعب اگر چه زن بود اما به فضل بر مردان جهان بخنديدي. فارس هر دو ميدان و والي هر دو بيان، بر نظم تازي قادر و در شعر فارسي به غايت ماهر بود
عطار نيشابوري، نخستين بار شرح احوال او را در 428 بيت شعر در “الهي نامه” خود آورده وتذکرههاي بعدي همگي با کم و بيش تفاوتهايي و به صورت نظم و نثر به نقل زندگي و اشعار وي پرداخته اند. گرچه داستان عطار از اغراق و مبالغه گوييهاي عارفانه تهي نيست اما تا حدودي مبين زندگي اوست.

به نوشته عطار، پس از کعب، پسرش حارث که به جاي پدر امير بلخ شده بود، سرپرستي رابعه را بر عهده گرفت و او در نزد حارث زندگي ميکرد. رابعه دلباخته يکي از غلامان زيبا روي برادرش به نام “بکتاش” شد، اما عشق خود را پنهان داشت و رنجور گرديد. پيرزن دنيا ديده اي دليل رنجوري او را پرسيد، وي ابتدا خودداري کرد و بالاخره راز خود را برايش آشکار نمود و توسط او اشعار عاشقانه اي براي بکتاش ميفرستاد.
بکتاش نيز به عشق رابعه مبتلا شد. يک ماه بعد در جنگي که براي برادرش روي داد بکتاش زخمي شد و نزديک بود اسير شود که ناگاه زن روبسته اي خود را به صف دشمن زد و تني چند از آنان را کشت و بکتاش را نجات داد و لشکر حارث پيروز شد.
زماني نيز رودکي شاعر در حال عبور رابعه را ديد. اشعارش را بر او خواند و رابعه نيز اشعار خود را برايش خواند. در جشن باشکوهي که “اميرنصر ساماني” در بخارا ترتيب داده بود، رودکي اشعار رابعه را خواند. اميرنصر پرسيد که شعر از کيست و رودکي پاسخ داد که از دختر کعب است که دلباخته غلامي گرديده است و به سرودن شعر روي آورده و اشعارش را براي او ميفرستد. حارث که در جشن حضور داشت به راز خواهرش پي برد و به اشعار او دست يافت. از اين رو بکتاش را به چاهي و خواهر را نيز در گرمابه اي افکندند و رگ دست او را بريدند و در گرمابه را با سنگ و خشت و آهک بستند. رابعه با خون خود بر ديوارهاي گرمابه اشعار خود را مينوشت تا اينکه ضعف بر او غلبه کرد و درگذشت.
تذکره نويسان پيرامون عشق رابعه به بکتاش اختلاف نظر دارند: “جامي” در نفحات الانس از قول “ابوسعيد ابوالخير” عشق رابعه را عشق مجازي نميداند و داستان بکتاش را بهانه اي براي طرح عشق حقيقي دانسته است. “هدايت” نيز در روضةالصفا، رابعه را “صاحب عشق حقيقي و مجازي” ميداند و داستان دلباختگي او را در “گلستان ارم” به نظم درآورده است. بسياري از تذکره ها نيز عشق او را، صرفاً عشق مجازي دانسته اند.

از اشعار اوست:
ز بـس گـل کـه در بـاغ مـأوي گــرفــت 
چــمــن رنــگ ارتــنــگ مــــانــــي گــرفــت
صـبا نـــافــه مــشـک تـبـت نـداشــت 
جـهـان بــوي مـشــک از چــه مـعـنـي گرفت
مگر چشم مجنون به ابــر انــدر است
 کـه گـل رنـگ رخـسـار لـيـلــــي گـــــرفــت
بـه مـي مــانـد انـدر عـقـيـق قـــــــدح 
سـرشـکـي کـه در لالـه مــأوي گــــــــرفـت

>شرح غزلهای حافظ 11

جمعه, دسامبر 17th, 2010 | شرح غزلهاي حافظ | 5 دیدگاه

>

1-ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
2-ما در پياله عکس رخ يار ديده‌ايم
ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

3-هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما
4-چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان
کايد به جلوه سرو صنوبرخرام ما
5-ای باد اگر به گلشن احباب بگذری
زنهار عرضه ده بر جانان پيام ما
6-گو نام ما ز ياد به عمدا چه می‌بری
خود آيد آن که ياد نياری ز نام ما
7-مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما
8-ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست
نان حلال شيخ ز آب حرام ما
9-حافظ ز ديده دانه اشکی همی‌فشان
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
10دريای اخضر فلک و کشتی هلال
هستند غرق نعمت حاجی قوام ما
1-مطرب : کسی که جمعی را به طرب و شادی وا می دارد . خواننده و نوازنده را گویند ولی در معنای ارجح ، خواننده مراد است .
بگو : بخوان – بیان کن
می فرماید : ای ساقی ، در جام ما شراب بریز تا با روشنایی آن ، جام ما نیز منور و نورانی شود . تو هم ای خواننده چنین بخوان که کار روزگار بر وفق مراد ما گشته است و این موضوع را به عنوان ترانه بخوان تا همه از آن آگاه شوند.
2-شرب : نوشیدن – نوشانوش
مدام : ایهام ظریفی دارد . هم به معنی همیشه و هم به معنی شراب است ( نام دیگر شراب در اشعار شاعران به ویژه حافظ ، مدام است ) .
می فرماید : ای زاهد که از لذت شراب نوشی همیشگی ما بی خبری و ما را به خاطر شراب نوشیدنمان سرزنش می کنی .ما از آن روی شراب می نوشیم که در جام شراب عکس رخ معشوق را دیده ایم یعنی وقتی جام را به لب می بریم عکس یار را در آن می بینیم و از این روی برای اینکه دائما تماشای رخ معشوق را بکنیم وقت و بی وقت شراب می نوشیم.
در یکی از سروده هایم آورده ام : تا که عکس رخ او زینت جامم گشته ست
                                         چون گیاهی که به وی نور رسد می رویم ( بی کس )
3-جریده : دفتر
می فرماید : آن انسانی که دلش به واسطه ی عشق زنده شده هر گز نمی میرد ( سعدی می فرماید : سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز ولی استاد ، عشق را مایه ی بقای آدمی و جاودانگی او می داند و الحق هم چنین است ) در دفتر روزگار نام ما ثبت شده و از بین نخواهد رفت چرا که ما عاشق هستیم و عاشقان نمی میرند. استاد در این بیت آدمیان را دعوت به عاشق شدن می کنند و می فرمایند اگر دلتان به نور عشق زنده شود ، زنده ی جاوید خواهید بود.
4-کرشمه : ناز و غنج را گویند که از معشوق زیباروی صادر شود
خرام یا خرامیدن : با ناز راه رفتن که شیوه ی معشوق است
سهی قد : راست قامت
می فرماید : دلبران زیبا رو و بلند قد تا زمانی می توانند به عشوه گری و دلربایی بپردازند که معشوق سرو قامت ما که مانند درخت صنوبر با ناز و عشوه راه می رود جلوه گری نکرده باشد . یعنی معشوق من چنان زیبا روی است که اگر خودنمایی کند همه ی زیبا رویان باید پی کار خویش گیرند.استاد در این بیت نام درختان را به زیبا یی کنار هم آورده و آنها را نسبت به معشوق کرده است.
5-احباب : دوستان
زنهار : حرف تاکید است . حتما
می فرماید : ای باد اگر به گلستان دوستان بروی و بوزی حتما به معشوق پیغام ما را برسان. حافظ در جای دیگری است و معشوق در جمعی دیگر که حافظ بدان دسترسی ندارد لذا از باد می خواهد پیام وی را برساند چون برای باد محدودیتی نیست. شاید معشوق حافظ در این بیت ، خواجه قوام الدین حسن وزیر شاه شجاع باشد که در بیت پایانی نیز به آن اشارت رفته است.
6- عمدا : عمداً که به ضرورت وزن ، بدون تنوین خوانده می شود
در پاسخ بیت بالا می فرماید : ای باد به معشوق ما بگو چرا می خواهی عمدا نام ما را فراموش کنی ، چرا که روزی خواهد رسید که من خواهم مرد و تو دیگر ما را فراموش خواهی کرد، پس نیازی نیست که برای فراموش کردن ما به خودت زحمت بدهی.
7-می فرماید : مستی در چشم معشوق ما زیباست یعنی چشمان معشوق که مانند چشمان انسانهای مست ، حالت افتاده و خمار دارد زیباست. به همین خاطر ما به یاد چشم مست معشوق شراب می نوشیم . این بیت را به گونه ی دیگر هم می توان تعبیر کرد و آن اینکه چون مست بودن ما در نظر معشوق ، خوشایند است لذا ما برای اینکه او را شاد کنیم همیشه مست می شویم و شراب می نوشیم.
8-صرفه : سود
روز بازخواست : روز قیامت
نان حلال شیخ : جنبه استهزا دارد و مراد از آن نان حرام یا لقمه حرام است
آب حرام : شراب
می فرماید : می ترسم ، یا به عبارتی یقین دارم که در روز قیامت ، لقمه ی حرام شیخ نتواند بر شراب حرام ما بچربد . یعنی شیخ که مال حرام می خورد به جهنم خواهد رفت و نه من که شراب می نوشم . آب حرام را در وصف شراب از زبان شیخ آورده که یعنی شیخ به شراب نسبت حرام بودن می دهد.
9- می فرماید : ای حافظ از چشم خود دانه اشکی بریز تا مرغ وصال به هوای دانه ی اشک تو به دام بیفتد و وصال حاصل شود و با اشک تو ، معشوق ( که مراد خواجه قوام الدین است ) بر سر رحم بیاید.
10- اخضر : سبز – قدما آسمان را سبز می پنداشتند و شعرا از آن به اخضر تعبیر کرده اند.
کشتی هلال : انحنای هلال ماه را به کشتی تشبیه کرده است.
می فرماید : دریای آبی رنگ آسمان و هلال ماه که چون کشتی در آن حرکت می کند ، هر دو در نعمت خواجه قوالدین غرق هستند و ایشان به همه نعمت می دهند . این بیت را ادب سوال گویند یعنی اینکه شاعر ، با ادب و متانت از ممدوح طلب صله و پاداش می کند . منظور استاد این است که وقتی خواجه قوام الدین به آسمان و ماه هم نعمت می دهد و انسان بخشنده ای است باید به من هم نیم نگاهی داشته باشد.

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز